تبليغاتX
عشق و دوست داشتن...

و دیگر تمام شد....

دلمو شکسته و رفته ازش میگذرم ولی کسی نیست جوابشو بده به دلم

چی بگم نمیدونم...

+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در شنبه 30 آبان1388 و ساعت 23:59 |
سلام اگه میخونی بهت میگم که باشه درسته همه حرفهایی که بهم زده بودی درسته ولی این دل بی کس من دچار زلزله ای شده که دیگر هیچ معماری کاری از دستش بر نمیاد که درستش کنه به یادت هستم و با یادت میمیرم و در آخر این گفته ها بر زبانم نا خودآگاه جاری شد که:

دوستت دارم

 لحظه ای که اسمت را بر زبان می آورم

 دوستت دارم

 زمانی که دستت، دستانم را می فشارد

 دوستت دارم

زمانی که در کنار هم آینده ای مبهم را ورق می زنیم

 و زمانی که از همان لحظه ها پلی می سازیم برای دوست داشتن

 دوستت دارم

 زمانی که در کنار هم نشسته ایم و گوییکه هیچگاه خیال برخاستن نداریم

دوستت دارم

 و لحظاتی که با تو هستم همانند زدن پلکی سپری می شود

 گمان کنم که این عشق است

 و همان لحظه ای که دستم در دستان توست

 لحظه عاشقی....منم دیگر به اینجا نمیام

دیدگانم پر از اشک و چشمانم پر از خواهش که تنهایم نذار

اینم چشمان من خودت میشناسی....  

ولی بازهم میگویی میروم.... دوستت دارم دوستت دارم و دوستت دارم و بی تو میمرم خودت هم خوب

میدونی...با اشک چشمهایم همراهیت میکنم و بدون که زندگی بدون تو یعنی بی کسی....

+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در دوشنبه 25 آبان1388 و ساعت 22:9 |

بازم نیومدی...باشه دل بشکن....اگه با این کار منو ازت دور میکنه....

چه روزهای سپیدی!

غزل غزل باران

سبد سبد ریحان

صدای پای تو از دل به گوش می آمد

شقایقی شدم و پیش پایت افتادم 

گذشته ای و گذشتم که رفته ام ز یاد و به باد

و پرسشی که جوابی به آن نداده کسی:

مرا ندیده گرفت یا اینکه مرا ندید

یا مرا نچید؟؟؟.......

من تمنا كردم كه تو با من باشي

تو به من گفتي : هرگز هرگز!

پاسخي سخت و درشت

و مرا غصه اين هرگز كشت!!!

به نظرت زندگی چه ارزشی دیگه ای داره که تو نیستی یه قول بهم بدهخواهش

میکنم یه قول بهم بده

خسته ام خسته جوری خسته ام که دوست دارم بخوابم ولی دیگر چشمهایم را باز

نکنم بخدا خسته ام خسته......

تو نوشته های پایین خیلی چیزها برات نوشتم توتو جونم اونارو هم بخون که شاید....

جوجوت داره تموم میشه به زودیه زود...


 

 

+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در شنبه 23 آبان1388 و ساعت 21:58 |
برای آخرین بار خدانگهدار

برو ولی خاطراتمو نگهدار

برو عزیز گریه نکن دلم میگیره

فقط بدون اینجا یکی برات میمیره

یاد تو عشق دیگه برا دلم حرومه

برو ولی بدون دیگه عمرم تمومه

برو فقط فکر  نکنی کسی ندارم

هیچ موقع تنها نمیشم خدا رو دارم

به تو میگم یه کلمه

دوستت دارم یه عالمه

برو حرفات تو گوشمه

برو یادت تو دلمه

توی چشمام نگاه نکن دسته منو رها نکن

 دیگه بسه گریه نکن  دیگه بسه گریه نکن

من از خداحافظی متنفرم اینو همه میدونن چون هیچ وقت باهاش بای نکردم

ولی الان این کار برایم واجب شده که انجامش بدم دیدار امیدوارم روزی نیاد

که هیچکس حسرت روزهای گذشته رو بخوره به این خاطر میگن که:

امروز را برای ابراز احساس به عزیزت غنیمت شمار که شاید فردا احساسی

باشد ولی عزیزی نباشد که همین اتفاق میافتد و دیگر منی وجود ندارد...

یاد شعر لالالالالالا گل لاله .........افتادم این آخریه گوش کردم که میگفت:

بیا که با اومدنت تموم میشه دردای من

بیا که وقتی تو باشی قشنگ میشه دنیای من.... لالالالالالا گل پونه وای خدا داغون شدم....

اینو هم بهم بگو ایا من بهت بدی کردم؟ رفتار بدی باهات داشتم کار ناشایستی انجام دادم

حرکت زشتی انجام دادم یا حرف بی مربوطی زدم >بخدا من بجز دوست داشتنت به هیچ چیز

دیگه ای فکر نکردم به مرگه خودم چون دوستت داشتم دارم و خواهم داشت

اشکهایم برای تو چشمانم برای تو و دیدگانم برای تومن مهم نیستم اصلا مهم نیستم مردنم یا

زنده بودنم تو مراقب خودت باش منتظرم

و در اخر چشمهای زیبای تو برای من بس بود مگر من چیز زیادی خواستم که اونم از من

گرفتی

قبرستان.....سراغم را از انجا بگیرید

اگر سخن گفتم  با من حرف بزنید اگر هم که نه شماها صحبت کنید من

گوش میکنم قصه جدایی را....

۲۳/۸/۱۳۸۸

+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در شنبه 23 آبان1388 و ساعت 6:46 |

چرا نیومدی پس......

بازم مینویسم از کسی که با اومدنش توی زندگیه من چنان تلاطمی در وجودم بوجود آورده که به هیچ چیز به غیر از او فکرم به جایی نمیرود و نخواهد رفت

و اما قصه دوباره من

امروز روز بدی بود روزی که با یک سلام و احوالپرسیه خوب و عاشقانه شروع شد با نگرانی من از بابت دلشوره ای که داشتم نسبت به اون ، که با همون احوالپرسی کمی حاله گرفته ام بهتر شد
ولی وقتی که دوباره با احوالپرسیه من روبرو شدی دوباره منه دیوونه رو از خودت روندی که اولش میگفتی دیگه باید عادت کنی دوباره ازمن خواهش دوباره،بازم گفتی که برو به زندگیت برس باز من التماست رو کردم و به پاهات افتادم،گفتی هر روز داره حالت بدتر از روزه دیگه میشه اما دباره بهت گفتم مرگه من با من اینکارو نکن اما تو حرفمو گوش نکردی و دیگه باهام حرف نزدی اشکم سرازیر شد میدونستی که درست گفتم که دارم اشک میریزم ولی جواب ندادی ولی من حرف زدم بازم جواب ندادی اشکهای من همش سرازیر میشد اما جواب ندادی اشکی که خودت دیده بودی چجوری از گونه هایم جاری میشد ولی باز هم جواب ندادی ،جواب ندادی،جواب ندادی،جواب ندادی
حال منو نفهمیدی ولی نمیتونم به طور یقین بگم که درکم نکردی من بهت گفته بودم که بدون حضور تو زندگی برایم پوچ و تو خالیست کجا رفتی بدون من تنهایم گذاشتی....
اینچنین فکر نکن که من به خاطر هوی و هوس دوستت دارم و این حرفم هم خودت چندین بار تایید کرده بودی چندین بار به توی گل گفته بودم که من از ته ته دلم دوستت دارم ولی باز جوابم رو ندادی...

التماس کردم خواهش کردم تمنا کردم اصرار کردم.....جواب ندادی
ولی الان تو کجایی و من کجایم ...........
اشک میریزم و اشک میریزم که چشمانم کم سو شود تا دنیای بدون تو را نبیند خسته ام توتو خسته اونقدر خسته که نای نفس کشیدن در وجودم نیست و آرزویم این است که چندین بار خواهش کردم که تنهایم نگذار........
کاش بودی در کنارم تا سرم رو روی شانه هایت میگذاشتم تا آرام بخوابم ،همان خوابی که با نبودن تو همیشه آرزو میکنم بخوابم تا همیشه در کنار تو باشم، بخوابم برای ابدیت بخوابم برای ندیدن زندگیه بدون تورا....بازم میگم خسته ام خسته خسته....
امروز قدر عزیزت را بدان که شاید فردایی باشد و عزیزی نباشد
بهت گفته بودم که بدون تو دوام نمیارم شاید فردا دست به کار شوم و اینجارو ترک کنم و به سوی نور روانه شوم این بار جدی به حرفام می رسی....

همچنان هم میگویم دوستت دارم....درکم کن....

خدایا، خدایا، خدایا، دراین راه کمکم کن.....

همه هست و آرزویم که ببینم از تو رویی چه زیان تورا که من هم برسم به آرزویی

همه خوشدل آنکه مطرب بزند به تار چنگی من از این خوشم که چنگی بزنم به تار مویی

+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در یکشنبه 17 آبان1388 و ساعت 0:12 |
دوستت دارم،
و تورا دوست می دارم،
و باز هم تورا دوست خواهم داشت
در هر نگاه
در هر کلام
با تمام وجود
فریاد میزنم
مرا ببین که چگونه تورا می خوانم،
در وجود من خودرا بیاب،
من به یادت نیستم!
من با یادت هستم
تمام دوستت دارم ها هم نمی توانند مرا برای تو توصیف کنند
چه در بودنت ، چه در نبودت تو را همیشه حس می کنم
اینجا ، همینجا
در کنار من ، نه در درون من،
باش که با بودنت می گذرانم تمام بود و نبودم را
در کنار یاد تو هیچ برایم نمی ماند
در کنار خودت هست که من نیز هستم،
پس با همه دوست داشتن هایم دوستت دارم
دیوونه تو....
+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در جمعه 15 آبان1388 و ساعت 17:40 |
وامروز برایم مانند سالها خوشی و بودن در کنار او را تداعی کرد مهمترین برخورد این مهم ،این

است که کسی تو را از بین صدها هزار مثل تو انتخاب کرده و تورا بعنوان همدم انتخاب کرده تا

بتواند با دوست داشتن و احساس محبت ارامشی به تو بدهد که همیشه و در همه حال_ زندگی

بخوبی پرورش یابی این را من حس کردم حتی چشمهایش به من گفت که دوستم داره

ولی حیف که بیشتر ازاین کاری از دستم برنمیاد و...منم اهسته و ارام در گوشش زمزمه میکنم

میگویم با تو هستم با تو میمانم به فکر تو هستم به فکرت میمونم حتی اگر زندگیه ناچیزم را به

پایش بذارم و حتی نتوانم که به کس_ دیگه ای فکر کنم ،چون فکر کردن به تو ی_ گل از همه

دنیا برایم با ارزش تر است...

ولی حیف حیف از اون و حیف از دل من که دارد میسوزد و میسازد ،من در کنارشم و هستم

گرفتن دستهای مهربانش برایم بهترین لحظه زندگیست دیدن چشمهایش تداعی کننده عشق

است و صورت_ ماهش ،ماهترین و شاد ترین و نازترین است....

و میگویم که هنوزم عاشقتم و عاشقت میمانم وبا فکرکردن به توی گل ، عاشقانه زندگی

میکنم

زندگیه من.....هستیه من ..... همه دنیای من .....یادش بخیر روز اول آشناییمون............

بازم جوجو دوستت داره....

+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در چهارشنبه 13 آبان1388 و ساعت 23:16 |

خواهم که در این غمکده آرام بمیرم

گمنام سفر کردم و گمنام بمیرم

خواهم ز خدایم که به دلخواه بمیرم

یعنی که تورا بینم و آنگاه بمیرم

عقل گفت که دشوارتر از مرگ چیست

عشق فرمود فراق از همه مشکل تر است...

+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در شنبه 9 آبان1388 و ساعت 22:17 |
داره قلبم میشکنه و خورد میشه
دارم میمیرم
آره میمیرم
دیگه حتی نمیدونم چی بگم
با کی حرف بزنم خوب شروع کردی
دیگه حتی نمیتونم به خودم بگم
تو با من چه کردی
دیگه همه رفتند
من موندم دیوارهای سنگی
و سکوت
وسکوت
سکوت
می خواهم از درد فریاد بکشم
ولی نگاه معصوم
منو به سکوت وامیداره
نمیدونم چقدر میتونم تحمل کنم
شمارش معکوس شروع شد

+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در پنجشنبه 7 آبان1388 و ساعت 23:36 |

آيا تا به حال طعم غربت را چشيده‌اي ؟

آيا تا به حال غريبانه در گوشه اي آرميده‌اي ؟

آيا تا به حال در عين بزرگي

حقيرانه تو را در گوشه اي رها کرده‌اند ؟

آيا ديده‌اي

بزرگي را در کناري رها کرده باشند ؟

من ديده‌ام

من ديده‌ام


+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در چهارشنبه 6 آبان1388 و ساعت 23:43 |

چقدر خوبه که آدم يکي رو دوست داشته باشه

نه بخاطر اينکه نيازش رو بر طرف کنه نه بخاطر

اينکه کس ديگري رو نداره نه بخاطر اينکه تنهاست

و نه از روي اجبار بلکه بخاطر اينکه اون شخص

ارزش دوست داشته شدن رو داره    آره داره....

+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در دوشنبه 4 آبان1388 و ساعت 22:9 |
با تو شعرام همگی رنگ بهاره

با تو هیچ چیزی دلم کم نمیاره

وقتی نیستی همه چی تیره و تاره

کاش ببخشی تو خطاهامو دوباره

ای خدای مهربون دلم گرفته

از این ابر نیمه جون دلم گرفته

از زمین و اسمون دلم گرفته

اخه اشکامو ببین دلم گرفته

تو خطاهامو نبین دلم گرفته

توببخش فقط همین دلم گرفته

توی لحظه های من شیرین ترینی

واسه عشق و عاشقی تو بهترینی

کاش همیشه محرم دلم تو باشی

تو بزرگی اولین و آخرینی


+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در جمعه 1 آبان1388 و ساعت 23:48 |